ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

حکایت رفتن شیراز و سمنو

جوجه مامان از کجابرات بگه که کل خونوادش عاشق سمنو هستن و هرسال چندروز مانده به تحویل سال هرجورشده باید برن و خدا بده برکت 1سطل بزرگ ازشیراز سمنو بخرن تازه جالب تر از اون اینکه از بس سمنو دوست دارن روز عید فقط 1کاسه کوچولو براشون بیشتر باقی نمیمونه از اون سطل به این بزرگی تازشم سرسفره عید مثل عقاب چشمها همش به ظرف سمنو بدبخت که ببینن کی سال تحویل میشه و حملههههههههههههه ابنم خانواده مامانت خلاصه برات بگم که ما اولا بابام یا داداشیم میرفتن شیراز میاوردن یعنی اونموقع که منو خاله فریده ازدواج نکرده بودیم ولی بعدش که 2سال پیش بود با دایی میثم ومامانم و خاله فریده و فرزانه5نفره رفتیم چقدر خوش گذشت و بازم سال بعد که سال 90 بود با مامانم و خاله فرید...
25 اسفند 1391

خرید برای عید91.12.24

سلام عشق مامان علوسکم مامانی توالان لالاپیشی جوجویی کردی دیروز بابابزرگ ابوالفضل برای خودشون 2ماهی خریده بود که یه دونه ماهی کوچولوهم اشانتیون برداشته بود و تو خونه اسم ماهی رو گذاشته بودن سارینا و من بهشون گفتم کوچولورو که توباشی بدن به من برای تو که بابابزرگ 3برداشته با تنگشون اورده میگه آدم که بچه رو از مامان و باباش جدا نمیکنه ولی من از ماهی زیاد خوشم نمیاد چون وقتی غذا ماهی میپزم موقع خوردنش احساس میکنم گوشت اون ماهی های توی تنگ و حالم بد میشه ویکی دیگشم که از عوض کردن آب تنگ ماهی خیلی بدم میاد. وای اصلا حرفشم نزن سال اول ازدواجمون از بس ماهی کثیف میکرد تنگ  بردم که توی دستشویی بشورمش که یه دفه پرید و افتاد توی فاضلاب البته چاه بس...
25 اسفند 1391

آتلیه

سلام دخملی من شوکوپارس خودم خوشمزه من پنجشنبه 17.12.91با عزیزجون و تو و بابابزرگ رفتیم آتلیه عکاسی سیراف فیلم تا نوبت واسه عکس انداختن از شما بگیرم و نوبت برای شنبه ساعت 5 عصر  که امروز باشه و امروزم که 91.12.19است دادن وتا اینکه با کمی پرش از پنجشنبه پریدیم به شنبه اول صبح رفتم تورو گذاشتم خونه عزیزجون و رفتم بیرون و برات کمی لوازم تزئین خریدم و اومدم دنبالت و اومدیم خونه و تو از ساعت 1خوابیدی تا 3و نیم ظهر و بیدارشدیم و بهت شیر دادم و و آمادت کردیم تا بریم عکاسی . عکس 100روزگیت بندازیم  که چشمت روز بد نبینه ولی چکنیم که چشم منو بابا هادیت دید مگه گذاشتی پامون به داخل برسه چنان کردی که نگو و نپرس حاج خانوم سارینا لالاش میومد و هی...
21 اسفند 1391

تلخ و شیرین91.12.20

سلام مامی جون ورووجک خانوم امروز اتفاقات زیادی افتادبرامون بزار از کله سحر شروع کنیم تا شب ساعت 10.امروز من نوبت رنگ مو داشتم بخاطر همین 9صبح بیدارشدم و توهم که خود شیطونت بیدار شده بودی کمی بهت شیر دادم و مامیت عوض کردم و سایلای تو رو برای رفتن به خونه مامانم و وسایلای خودم برای رفتن به آرایشگاه آماده کردم بعد زنگ زدم آزانس و تو رو بردم خونه مامانم و خودمم رفتم آرایشگاه از ساعت 10 اونجا بودم تا ساعت 12 برابر موهامو فندقی و بلوطی ترکیبی زدم بعد آرایشگاه سریع اومدم خونه برنج گذاشتم و  سبزی پاک کردم و لباسارو توی ماشین لباسشویی انداختم و حمام رفتم ولی تو تا شب ساعت 8 مهمون مامانم بودی نیاوردم خونه  و بعد بابا اومو 2تن ماهی اورد و با ...
21 اسفند 1391

چرا این وبلاگ ساختم؟

 سل ام مامان رستا خوبی تربچه قرمز من چطوره منم خیلی دوستتون دارم و دلم برات تنگیده بخدا ولی اکشال نداره بزار این تربچه قرمز که من میدونم پسره به دنیا بیاد تلافیش یه گاز گنده از اون لپش بگیرم که لپش کنده بشه حالا وایسا و نگاه کن ازت ممنونم دوست خوبم که من و به این مسابقه دعوت کردی .وچرا این وبلاگ ساختم در اصل این وبلاگ خواهر بزرگم فریده برام درست کرد که ازش خیلی ممنونم .من اصلا از این وبلاگها خبر نداشتم و سرگرم گذروندن دوران بارداریم بودم تا اینکه یه روز فریده زنگ زد و گفت فریبا من یه کاری کردم گفتم چیکار کردی نگفت بعد گفت با اسمت یه کاری کردم هرچی گفتم بگو نگفت گفت توی کامپیوتر و هر وقت اومدی خونمون نشونت میدم تا اینکه یه روز از راه...
20 اسفند 1391

خوشبخت باش نازنینم

خوشبخت باش....                                                                                                         &n...
19 اسفند 1391

بدون عنوان

جوجه دخمی مامان دیگه مامی فریباش میشناسه و غریبه ها بغلش میکنه میزنه زیر گریه ولی وقتی میاد بغلش مامیش آروم میشه آفرین بغل هیچی نباید ساکت باشیا باشه قربونت برم همش باید گریه کنی تا کسی بغلت نکنه ولی بغل 2 و3 نفر باید ساکت باشی مامان ملیحه و خاله فریده ک..باغچه ای  و خاله فرزانه ک..تربچه ای چون بعضی وقتا باید پیششون بمونی تا مامان بره بیرون و بیاد باشه. وقتی بهت میخندیم میخندی و بازی میکنی ورووجک ان شاالله همیشه همین طوری باشی راستی تو امروز 3ماه7 روزت و 2 هفته ای میشه کارات این شده.جوجه من دیگه باید برم چون جنابعالی بیدار شدی و داری جیک جیک میکنییییییییییییییییییییییییییی فدات بشم بای ...
16 اسفند 1391