حکایت رفتن شیراز و سمنو
جوجه مامان از کجابرات بگه که کل خونوادش عاشق سمنو هستن و هرسال چندروز مانده به تحویل سال هرجورشده باید برن و خدا بده برکت 1سطل بزرگ ازشیراز سمنو بخرن تازه جالب تر از اون اینکه از بس سمنو دوست دارن روز عید فقط 1کاسه کوچولو براشون بیشتر باقی نمیمونه از اون سطل به این بزرگی تازشم سرسفره عید مثل عقاب چشمها همش به ظرف سمنو بدبخت که ببینن کی سال تحویل میشه و حملههههههههههههه ابنم خانواده مامانت خلاصه برات بگم که ما اولا بابام یا داداشیم میرفتن شیراز میاوردن یعنی اونموقع که منو خاله فریده ازدواج نکرده بودیم ولی بعدش که 2سال پیش بود با دایی میثم ومامانم و خاله فریده و فرزانه5نفره رفتیم چقدر خوش گذشت و بازم سال بعد که سال 90 بود با مامانم و خاله فرید...
نویسنده :
مامی فریبا
0:52


